در گردش پرگار این هفته به دوران نوجوانی خویش نگاهی داشته ام تا پاسخ یک سوال مهم را ریشه یابی کنم شاید ضروری باشد بیشتر درباره جزییات رفتاری خودمان تحقیق کنیم. به خاطر می آورم در دوران نوجوانی بین 12 تا 15 سالگی که از بد شانسی در مدرسه راهنمایی دخترانه شهید احمد نادی پایگاه هوایی ششم شکاری بوشهر بین سال های 73 تا 75 درس می خواندم یک روز در یک ساعت غیر معمول زنگ به صدا در آمد در میان بهت همگان به دستور ناظم، خانم دباغ همه دانش آموزان وارد حیاط شدند و پس از آن خانم مدیر (نیره معظمی) پشت میکروفن قرار گرفت و با لحنی بسیار غضب آلود فریاد زد امروز تکلیف تان را روشن می کنیم و بچه های خوب و درس خوان در این مدرسه به تحصیل ادامه می دهند و تنبل ها را برای همیشه به خانه می فرستیم وی ادامه داد: اکنون اسم هر دانش آموزی را که خواندم کیفش را بر دارد و سر کلاس درس برود تا تکلیف بقیه را روشن کنیم. من که شاگرد منظم و خوبی بودم فقط کمی در درس ریاضی کمیتم لنگ می زند با اطمینان و  افتخار کنار سایر دوستانم ایستاده بودم و منتظر بودم تا نام من را نیز در اسامی منتخبین بخوانند اما همین که نوبت به کلاس دوم/ هفت رسید و اسامی خوانده شد دستانم یخ زد و بر روی زمین افتادم خشم و یاس توامان سراسر وجودم را فرا گرفت. بی آنکه چیزی بگویم و بدانم همکلاسهایم به نزد معلم ها رفته بودند و خواسته بودند که مرا هم به جمع آنها اضافه کنند اما تنها این جواب را شنیده بودند « راحله سادات حسینی همیشه می خندد و به همین دلیل باید تنبیه شود.» هرچند فردای آن روز مادرم برای اعتراض به مدرسه آمد و مدیر را بازخواست کرد اما کاری از پیش نبرد زیرا وی در جواب گفته بود برای این کار اجازه اعضای انجمن اولیا و مربیان مدرسه را داشته است که حاصل انتخاب و رای خود شماست. در آستانه 40 سالگی پس از گذشت بیش از 23 سال این خاطره دردناک همچنان همراه درون من است چرا در دوران نوجوانی teenager به خاطر خندیدن باید اینگونه تنبیه شوم مگر ماهیت زندگی چیزی غیر از شادی و نشاط است!؟ اکنون من و همسالانم (دهه شصت) در سکوتی تلخ و مایوس کننده خاطرات دوران سرکوب ممتد را مرور می کنیم و یک درد مشترک در درون همه ما فریاد می زند چرا خوشحال نیستم!؟

هیچ موجودی به اندازه انسان تا این اندازه گستاخانه و تمامیت خواهانه در طبیعت زندگی خود و سایر جانداران مداخله نکرده و آن را غیر طبیعی و دشوار نساخته است. سالهاست از خنده های از ته دل خبری نیست سالهاست مردم برای آرامش و شادی به مصرف دارو و روان درمانی روی آورده اند، خندیدن که سرشار از معنویت و حق طبیعی انسان است از همان دوران کودکی با آموزش ها و ارزش گذاری های سلیقه ای از روی ناآگاهی یا ت گذاری های مقرضانه جهت اعمال کنترل از وی ربوده می شود در پی آن آزادی و حق انتخاب وی را تحت تاثیر قرار داده و منجر به احساس پوچی می گردد و او را در سطح یک بیمار تنزل می دهد سپس در یک رویکرد انسان دوستانه با دریافت هزینه های سنگین درمانی درصدد معالجه وی بر می آید و این گونه دانش پزشکی به تجارت تبدیل می شود و البته برخی از پزشکان به جای تحقیق و پژوهش برج ساز می شوند و جامعه رو به قهقرا می رود. نگرانی، اضطراب، استرس و افسردگی حاصل از زندگی کسل کننده روتین عذاب آورترین اتفاق زندگی در سالهای اخیر بوده است و بشر در تلاش است از این رنج گران بگریزد غافل از آنکه راه چاره درگریختن نیست بلکه در آگاهی و روبرو شدن با عامل یا ریشه ها و پاکسازی است زمان آن رسیده است که انسان نوین یا به عبارتی واضح تر انسان بدون نقاب ظهور کند همان حقیقت سرشار از اصالت و خلاقیت. تنها کافی است ضمیر ناخوادگاه خود را از اسارت پارادایم های تحمیلی رهایی بخشیم مشکل من و تو یکی است هم وطن.

 


                                                       

اگر از بدو تولد جواب همه سوال هایم را می دانستم بدون شک خیلی چیزها تغییر می کرد و شاید مهمترین اش از دست دادن لذت نگارش همین یادداشت بود، لذت بی نظیری که با ایجاد اشتیاق مسبب شب زنده داری و خلق ایده ها و راه کارهای فوق العاده ای می شود تا نگارنده برای چندمین بار پیاپی آغاز یک پایان را به رشته تحریر در آورد .

حدودا 7 سال پیش در کارخانه تولید ورق و کارتن استخدام و مشغول به کار شدم و از آنجایی که در صدد کسب تجربه در واحد اجرایی بودم و همیشه جای خالی آن را در رزومه کاری خود حس میکردم با اصرار بسیار توانستم مدیرعامل را جهت حضورم در خط تولید مجاب نمایم.

تقریبا از همان روز معارفه با دیدن چهره های بشاش و مرتب کارگران خط تولید اشهد خود را خوانده و زیر لب زمزمه کردم از ماست که برماست و تمام مدت در سکوت محض شانه به شانه حاج حسین ( مدیرعامل)، مدیر کارخانه، مدیر و مدیر تولید بی آن که به اطراف نگاه کنم طول سوله 2000 متری و محوطه را قدم زده و حرف های آنها را بدون آنکه بشنوم تایید می کردم . فردای آن روز هنگامی خواستم وارد سالن تولید شوم احساس تنهایی و بی حوصلگی عجیبی داشتم اما به ناچار وارد شدم سالن سرد، بی روح و کارگران بی اعتنا و بدهن را دیدم که حتی سر تکان ندادند. برنامه تولید و برگ گزارش را از فایل برداشتم بی نظمی در نوشتار و عدم ثبت تاریخ حالم را لحظه به لحظه بدتر می کرد که ناگهان صدای روشن شدن کمپرسورهای باد فشار قوی و دستگاههای چاپ مرا شوکه کرد. از پنجره کانکس نگاهی به سالن انداخته و همه چیز را عادی دیدم پس از گذاشتن برگ گزارش روزانه و گزارش تولید زیر تخته شاسی و برداشتن خودکار دوباره وارد سالن شدم و از کنار دستگاه های چاپ که در دو ضلع طولی سوله یکی در ابتدای سمت راست و دیگری در انتها ی سمت چپ جانمایی شده بودند گذشتم و این در حالی بود که کاملا متوجه نگاه بیمارگونه اطرافیانم بودم و بافت فرهنگی سنتی و متعصب را در نحوه راه رفتن قلدر معاب آنها حس می کردم در این بین صدای بوق و دود لیفتراک و راننده بی احتیاط و عصبی آن که با فریاد گفت برو آن طرف مگه نمی بینی بر خشم پنهانم افزود. به مدت چند هفته وضع بر همین منوال گذشت(مختصر گفته شد) تا اینکه در اولین روز هفته ششم طاقتم سر آمد و تصمیم گرفتم که زودتر از سایرین در سالن حضور داشته باشم  با قرار دادن یک صندلی روبروی درب ورودی سالن و نشستن بر روی آن منتظر ورود نیروها شدم . اولین نفری که وارد شد با دیدن چهره عصبانی و طلبکار ام  در آستانه در یکه خورد، با صدای بلند و قاطع همراه با خونسردی ساختگی گفتم تو سلام بلد نیستی ؟ چرا لباس کار تنت نیست ؟ این وضع در طول آن روز ادامه داشت به جرات می توانم بگویم بیش از 50 بار طول سالن را  به صورت رفت و برگشت طی کردم  به گونه ای که همه متوجه شدند که در پی کسب بهانه  هستم. تا اینکه فریاد زدم درب ورودی و خروجی سالن را کامل باز کنید« فورا » چون تعمد آنها را  در نافرمانی، گستاخی و کاهلی پیش تر تجربه کرده بودم و سپس در مرکز سالن ایستادم و به مسولین اتاقهای کلیشه، رنگ، نمونه و نقشه وظایفشان در مرتب سازی اتاق ها را گوشزد کرده و به آنها یک ساعت فرصت دادم و در نهایت نوبت به راننده لیفتراک نا کارآمدی که در هر بار ورود به سالن شاخ های لیفتراک را در اعماق کارتن های تولید شده سر راهش فرو می کرد، رسید او را نیز تا مشخص شدن هزینه خسارت های وارد شده ممنوع تردد کردم در حالی که دراه  برگشتن به اتاق بودم صدای ناسزا گفتن او را شنیدم و برخلاف همیشه که بی تفاوت از کنارش می گذشتم و نشنیده می گرفتم این بار سر جایم میخکوب شده و با سرعت خود را به دو قدمی وی رسانده و پرسیدم چی گفتی؟ در حالی که خشکش زده بود سرش را پایین انداخت و با زحمت بسیار گفت: هیچی، با شما نبودم، سویچ لیفتراک رو برداشتم  و گفتم اگر یکبار دیگه تکرار کنید در اخراجت تعلل نمی کنم.

این یکی دیگر از نقطه های عطف زندگی ام بود  در حالی که در 6 هفته گذشته به نوشتن درخواست استعفا فکر می کردم و باور کرده بودم که این مکان محل مناسبی برای فعالیت یک خانم نیست آن روز تصمیم گرفتم که بمانم و کار کنم آن هم به شیوه خودم. در واقع چیزی که به آن نیاز داشتم اقدام قاطع بود.

ابتدا میزان حساسیت نیروها را نسبت به نظم، نظافت و کیفیت تولید افزایش داده و در یک کار گروهی سالن تولید را به لحاظ چیدمان موجودی انبار و پالت چینی به یکی از زیباترین نمایشگاهها تبدیل کردیم و همچنین فایل بندی، کد گذاری، نامگذاری و امارگیری مواد اولیه و موجودی تولید شده سالن ارزیابی گردید و با توجه به توانایی، شرایط فیزیکی، تخصص فنی و مهارت برای هر کدام از نیروها پست گردشی و ثابت انتخاب شد .

باز هم در یک بازنگری انتقادی توانستم اشتباهات خود را شناسایی و برطرف کنم. عدم قاطعیت، آشکار سازی ترس و اضطراب خود بردیگران، عدم تطابق نوع بیان با بافت فرهنگی حاکم، عدم تذکر به موقع، ورود بدون اقتدار به سالن تولید، عدم ظاهر شدن در نقطه مرکزی سالن به مدت طولانی و قرار گرفتن در حاشیه ها، عدم قدم زدن هدفمند (mangement by walking) و گفتگوی رو در رو با کارگران، عدم شناسایی و تشخیص وضعیت روحی آنها، نادیده گرفتن خطاهای کوچک برای حفظ حرمت و شخصیت نه خود، ایجاد شکاف جنسیتی علیرغم میل باطنی و همسو شدن با فرهنگ حاکم جهت دریافت مقبولیت و تضمین ماندگاری و حفظ پست بدست آمده در حالیکه نگارنده شخصیتی ساختار شکن و نوگرا داشت، از یاد بردن انگیزه اولیه درخواست کار در خط تولید، عدم پافشاری بر خواسته ها و کوتاه امدن های مکرر، فراموش کردن ویژگی های فردی خویش و اینکه حضور در خط تولید به عنوان تنها زن فعال در واحد اجرایی کارخانه نه تنها بدشانسی نیست بلکه یک فرصت و امتیاز تلقی می شود، نادیده گرفتن فرصت بدست آمده و تمرکز بر نقطه های ضعف، تمایل به حفظ حالت پایدار س، عدم انعطاف پذیری  و خروج از ترس اکتسابی حاصل از آموزشهای غلط از جمله دلایلی ممانعت از بدست گرفتن سکان کنترل و کسب موفقیت بود

کارگرانی که تا دیروز تنفرشان را با تمام وجود حس میکردم امروز مرا به صرف چای و میوه دعوت می کردند و من همه آنها را بنام کوچکشان صدا می کردم. پس از بیش از 2 سال همکاری در قسمت کنترل کیفیتQC  و آمار نگارنده به دلیل حساسیت پوستی از انعقاد قرارداد مجدد امتناع و از آن مجموعه خداحافظی کرد. از آن زمان تا کنون کارگران کارخانه هراز مدتی با تماس های محبت آمیز خود آن گذشته شیرین را یادآور می شوند .

 به این ترتیب یکی دیگر از ترسهای من در یک آغاز به پایان رسید .

 

 


اجازه بدهید مقاله را با یک سوال آغاز کنیم، پاکیزگی چقدر برای شما اهمیت دارد؟ آیا از آن دسته از افرادی هستید که هنگام آمدن مهمان به خانه و یا دفتر کارتان با عصبانیت، عجله به صورت کاملا سطحی همراه با داد و فریاد بسیار بر سر سایر اعضای خانواده و کارمندان تان اقدام به نظافت اتاق شخصی و محیط اطراف خود می نمایید و یا اینکه اصلا در برنامه تان چیزی به نامه پاکیزگی وجود ندارد و آن را کاری بیهوده می دانید!؟ شاید از آن دسته از افرادی باشید که هر لحظه در حال نظافت منزل و محیط کار هستند و کلیه اعضای خانواده و یا کارمندان اجازه ندارند بدون حضور و نظارت مستقیم شما  به اشیا و وسایل منزل و یا محیط کار دست بزنند زیرا احساس می کنید در اثر استفاده ممکن است خراب و کثیف شوند و شما آزرده شوید. به نظر می رسد هر اندازه که افراد دسته اول بخیال هستند دسته دوم دچار بردگی ابزار و لوازم شده اند روشن است هرجا راه افراط و تفریط پیش گرفته شود نه تنها از آرامش و لذت خبری نیست بلکه به جای آنها استرس، اضطراب و افسردگی مهمان خواهد شد. در این میان هستند کسانیکه به نظافت و نظم به عنوان یک اصل مهم در زندگی فردی و اجتماعی متعهد هستند و آن را جز برنامه روزانه خود قرار داده اند و از انجام آن بسیار خشنودند آنها پس از پاکیزگی منزل احساس شور و شعف وصف ناپذیری دارند خانه و محل کار تمیز و ساده همراه با رنگ آمیزی و چیدمان منظم و متناسب با نیاز افراد همیشه زیبا به نظر می رسد و به شدت تاثیرگذار است و هر کسی را سر ذوق می آورد. خانم ها و آقایان لطفا خودتان را پس از نظافت منزل و حمام کردن با آب ولرم تصور کنید که روی یک کاناپه دراز کشیده اید و یک فنجان چای دشلمه روبروی شماست و شما در این فضای مطبوع و دل انگیز در آرامش مشغول تماشای شاهکار خود هستید به هر وسیله که می نگرید کاملا عاری از هر گونه گرد و غبار است همه اشیا منزل در بهترین مکان خود که دسترسی آسان را فراهم می کند قرار دارد لباس ها شسته و اتو شده اند سرویس بهداشتی از تمیزی برق می زند و شما حس فوق العاده ای دارید و با خود زمزمه می کنید «هیچ جا خانه خودم نمی شود» آنگاه با خیال آسوده فنجان چای را می نوشید تا خستگی از تن تان خارج شود. اکنون مرزهای خیال را فراتر ببرید و دیوارهای خانه را محو کنید و خانه ای به بزرگی دنیا را تصور کنید، چنین جهان پاکیزه و شورانگیزی قطعا جای بهتری برای زندگی خواهد بسیار وسوسه انگیز است و نمی توان از این رویا دست کشید. اما چگونه ممکن است!؟ هرچند چنین تصوری از جهان بسیار کمال گرایانه به نظر می رسد اما دور از دسترس نیست و هر آنچه که ضمیر ناخودآگاه به آن باور داشته باشد نمود پیدا خواهد کرد. هر خانه پاکیز نماینگر درون پاکیزه و پاکیزه طلب ساکنان آن خانه است همه چیز پیرامون ما نشیت گرفته از درون ماست چراکه افکار ما تبدیل به احساس و احساس ما تبدیل به رفتار و رفتار ما نتیجه را رقم می زند بنابراین اگر به درون خویش به طور مشخص ضمیر ناخودآگاه خود توجه خاص نشان دهیم و آن از اسارت بارهای اضافه و غیر ضروری سالیان سال مثل غبطه، حسادت، طمع، خشم، کینه، نفرت و درگیری های بیهوده و بیشمار دیگر آزاد کنیم و رهایی بخشیم و با ایجاد فضای پاکسازی شده (خلا) به عبارت دیگر خودمان را پس بگیریم به این ترتیب از چنان آرامش و لذتی برخوردار خواهیم شد که قابل وصف نیست دکتر هولن این نقطه را محدودیت صفر یا همان عشق می داند گویا حضرت حافظ نیز قرن ها پیش به چنین تجربه رهایی دست یافته و می فرماید: چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی/ به خنده گفت ای حافظ این چه پرگار.

 در شناخت خود به روش "پواوپونوپونو" برگرفته از روش پاکسازی باستانی بومیان هاوایی، راه رهایی انسانها دست برداشتن از انرژی های سمی درون و اجازه دادن به افکار، گفتار، کردار و اعمال الهی (شهود) ذکر شده است. در این روش خاطرات دردناک و در نتیجه افکار بر خاسته از آنها که موجب احساس بد و سپس واکنش ناخوداگاه فرد می شود و می تواند پیامد زیانبار داشته باشد از طریق مسولیت پذیری صد در صد درمانگر بدون مشاهده فرد بیمار و مراقبه، اصلاح و به این ترتیب پاکسازی انجام می شود. مورنا نالاماکو سیمیونا اولین پدید آورنده و استاد شناخت خود به روش فوق الذکر معتقد است«آرامش از من آغاز می گردد.» او باور دارد اطرافیان آینه و بازتاب رفتار خود ما هستند و اگر اشکالی در آنها می بینید و ناراحت می شوید آن را در خودتان جستجو کنید نه در فرد مقابل، بنابراین در آن لحظه زمزمه کنید چه مشکلی در من است می خواهم اصلاح شود، دوستت دارم، مراببخش، سپاسگزارم و متاسفم تا بدین ترتیب عشق جانمایه هستی اقدام به پاکسازی ضمیر ناخوداگاه تان کند. در آخر شما را به خواندن حداقل بیش از یک بار کتاب "محدودیت صفر" نوشته دکتر جو وایتلی و دکتر ایهالیا کالاهولن ترجمه فرهاد فروغمند دعوت می کنم بدون تردید شما درک بهتری از این کتاب خواهید داشت. برایتان آرامشی بیش از تصور همگان آرزومندم.

 

 


 

یکی از موانع درونی که موجب می شود در زندگی خود پیشرفت نکنیم توجه به محدودیت هاست این در حالی است که مغز بیشتر انسان ها این گونه برنامه ریزی شده است در یک تحقیق میدانی یا به عبارتی جستجوی ساده در میان دوستان و اعضای خانواده خود خواهید فهمید که نیمه خالی لیوان پر اهمیت تر از نیمه پر آن است اگر شما نیز از این دسته از افراد هستید لطفا ادامه مقاله را از دست ندهید و پس از مطالعه، مطالبی را که دریافت کردید کاربردی کنید زیرا تنها در این صورت است که می توانید بگویید چیزی را یاد گرفته اید پیش از آنکه بدانیم دلیل توجه بیش از حد ما به محدودیت ها چیست باید بدانیم توجه چیست !؟ هنر پیشه ای بنام مورگان فریمن سالها پیش گفت:« انسانها از 10 درصد ظرفیت مغزشان استفاده می کنند.» این در حالی است که خانم آمیشی جا متخصص عصب شناسی می گوید: « مغز عضوی به غایت کارآمد و انرژی بر است که به طور کامل 100 در صد مورد استفاده قرار می گیرد اما با اینکه از ظرفیت کاملش استفاده می شود از مشکل بار اضافی اطلاعات رنج می برد. در محیط اطراف، اطلاعات خیلی زیادی وجود دارد که مغز می تواند کاملا تحلیل کند برای حل مشکل بار اضافی اطلاعات سیر تکامل راه حلی طراحی کرده است که سیستم "توجه" مغز نام دارد توجه به ما مجال می دهد که منابع محاسباتی مغز را پیدا کنیم به عبارتی می توان توجه را فرمانده مغز دانست.» اما در ادامه تحقیقات این سوال برای این محقق پیش آمد که آیا توجه می تواند فرمانده یا هدایت کننده خوبی برای مغز باشد یا خیر !؟ا

ما انسان ها به وسیله انرژی مغز که ذهن نام دارد فکر می کنیم که شامل سه بخش آگاه ، نیمه آگاه (ضمیر ناخوادگاه) و جهانی است و بسیاری از رفتارهای امروز ما حاصل فرایند یادگیری دوران کودکی است که بصورت الگوی ذهنی (پارادایم) واقع در ضمیر ناخودآگاه به طور اتوماتیک زندگی ما را کنترل می کند بسیاری از محققان معتقند که بشر به وسیله ضمیر ناخوادگاه اش هیپنوتیزم شده است و به همین دلیل از خلاقیت و لذت در 95 درصد جمعیت جهان خبری نیست و آنها به روزمره گی مشغولند. برای مثال اگر به زندگی خود از دوران کودکی تا به امروز نگاهی گذرا داشته باشیم و حوادثی را که از سرمان گذشته بررسی کنیم خواهیم دید به دلیل قرار گرفتن در دوران جنگ 8 ساله و تجربه کمبود دارو، مواد غذایی و نه شنیدن های بسیار و. که احتمالا برای متولدین دهه 60 مثال ملموسی است عادت به ذخیره سازی، صرفه جویی ، سازگاری و رقابت برای بقا از جانب والدین به فرزندان آموزش داده شده است و در اثر تکرار این موارد ضمیر ناخوادگاه ما محدودیت را به عنوان برنامه پیش فرض پذیرفته است که امکان پاک و جایگزین شدن ندارد لذا ذهن انسان به جای تمرکز بر روی توانایی های خود و منابع نامحدود موجود به صورت اتوماتیک محدودیت را در اولویت توجه قرار می دهد و در نتیجه با سرعت بیشتر در مسیر افسردگی که بیماری قرن است گام بر می دارد. بنابراین باید به خطر توجه به محدودیت ها توجه کرد و آگاه بود که در این موارد آیا توجه می تواند فرمانده لایقی برای مغز انسان باشد یا خیر!؟ روشن است که در این موارد توجه نمی تواند فرمانده قابل اعتمادی برای انسان باشد بنابراین ضروری است که با حساسیت بسیار به خاستگاه توجه، توجه نشان دهیم و با پاکسازی الگوی ذهنی غلط، الگوی ذهنی جدید را از طریق فرایند یادگیری ( انگیزش - رفتار پاداش تکرار ) جایگزین نماییم و بدین وسیله با تغییر کانون توجه از زندگی خلاقانه لذت ببریم. بیم آن می رود در اثر بی توجهی به توجه شاهد دفن استعدادهای بیشتری باشیم که فرصت ابراز خود را نیافته اند.

 

 

 


اگر خوب دقت کنید متوجه می شوید که بیشتر آدمهایی که تا کنون وارد زندگیتان شده اند بیشتر از آنکه مشوق شما برای ریسک پذیری خلاقیت، شادی و آرامش باشند از شما یک عروسک خیمه شب بازی ساخته اند تا آن گونه که دوست دارند سخن بگویید، بخندید، بشنوید، ببویید، لمس کنید، فکر کنید، انتخاب کنید و تصمیم بگیرید آنها همان دسته از آدم های نا آگاه، مستبد و کنترل گرایی هستند که به بهانه تغییر با نصب برنامه دلخواه به طرق مختلف به اصطلاح ذهن ما را آپدیت می کنند تا ابزار اجرایی و بازار مصرف مطمین و وفاداری باشیم برای زنده کردن رویاهای جاه طلبانه شان،

 در حالیکه به روز کردن ذهن امری ضروری به نظر می رسد اما اینکه چگونه و توسط چه کسی این مهم صورت گیرد بسیار پر اهمیت است تا کنون چند بار به بهانه تغییر الگوی زندگی، حل مشکلات وکسب درآمد بیشتر به کلاسهای موفقیت رفته و هزینه گزافی پرداخته اید اما همچنان اندر خم یک کوچه اید به راستی اگر کلاس های موفقیت مفید و موثر بودند چه نیازی به این همه تبلیغات وجود دارد چرا هنوز که هنوز است انسان های ناموفق وجود دارند و از بی قراری رنج می برند باید دقت کنیم اساسا نامی که بر این گونه کلاسهای آموزشی گذاشته شده درست است و یا این مدرسین و اساتید خود به درک درستی از آنچه آموزش می دهند رسیده اند یا خیر !؟ هدف از آفرینش انسان نه تنها «کسب موفقیت» نیست بلکه او از ابتدا کامل و منحصر به فرد خلق شده است و نیازی به موفق شدن و رقابت با دیگری ندارد آیا می دانید که هر اندازه که انسان سر خورده تر و ناراضی تر باشد بیشتر به دنبال کسب موفقیت وارد فضای رقابتی می شود تا بدین وسیله حس جاه طلبی و برتری جویی خود را تسکین داده و نا کامی هایش را جبران کند و هر چند موقت به شادی، لذت و آرامش که در واقع نیاز او و هدف اصلی زندگی است دست یابد اما آیا شادی، لذت و آرامشی که از این راه به دست می آید حقیقی و ماندگار است !؟ بدون تردید خیر، تنها یک ادرس اشتباه می تواند ما را از مسیر اصلی و رسیدن به مقصد منحرف کند این در حالی است که به طرز عجیبی بر تعداد ادرسهای اشتباه که به شکل ناآگاهانه ای از طریق کسانی که خود را استاد موفقیت درصنعت رشد شخصیت معرفی می کنند افزوده می شود اگر مدعیان برگزاری دوره های موفقیت صمیمانه می خواستند همه مردم موفق باشند تا کنون دیگر نباید هیچ انسان ناموفقی وجود داشته باشد تا برایش دوره و کارگاههای موفقیت برگزار شود چرا چنین نیست و همچنان بر تعداد اساتید و مدرسین موفقیت و این گونه کارگاههای آموزشی افزوده می شود در حالیکه هنوز بسیاری از مردم شادی، لذت و آرامش را به عنوان پایه و اساس زندگی نمی شناسند آیا این نتایج افتضاح خود نشانه ناآگاهی و عدم درک درست نیست روشن است هنگامی که پای موفقیت به میان می آید من «نفس» می خواهم موفق باشم در حقیقت می خواهم دیگران کمتر از من باشند و من همچنان صدرنشینی و خود را حفظ کنم این در ذات موفقیت نهفته و اجتناب ناپذیر است اما اگر به واری موفقیت قدم بگزاریم و شادی، لذت و آرامش همگان را از صمیم قلب بخواهیم و بدانیم شادی، لذت و آرامش انسانها به عنوان موجودات اجتماعی در هم تنیده شده است حتما به جای کپی برداری از منابع اصلی و مروجین موفقیت، قدری موشکافانه و مسولانه تر دغدغه های اصلی زندگی مردم را شناسایی و درک می کردیم در جستجوی راه چاره ای بودیم تا مشکلات آنها را یکبار برای همیشه حل و فصل کنیم و به جای برگزاری دوره های موفقیت با هزینه های گزاف  با اسم  vipدوره های خودشناسی و درک درست زندگی را به صورت رایگان با حضور اساتید فن در اختیار همگان می گذاشتیم. عشق به معنای دگر خواهی که جانمایه جهان آفرینش است با کسب ثروت، سود و موفقیت مغایرت دارد در عشق حقیقی ژن خود خواه جایی ندارد و محکوم به نابودی است این در حالی است که در دگر خواهی جاودانگی و آرامش میسر می شود و آگاهی تنها ادرس درست برای رسیدن به جهانی عدالت محور و سرشار از مهربانی است.

 

 


سیندرلا نام داستان معروف و محبوبی است که بازگوکننده داستان قدیمی و رسیدن به پاداش پیروزمندانه پس از دیدن ظلم و بی‌عدالتی است. هزاران گونه متفاوت از این داستان در همه‌جای دنیا وجود دارد که محبوبترین آن به قلم نویسنده فرانسوی شارل پرو در سال ۱۶۹۷ میلادی به رشته تحریر درآمده است. به طور کلی واژه «سیندرلا» به معنی کسی است که پس از طی دورانی از گمنامی و بی‌خبری ناعادلانه، به کامیابی و سرشناسی می‌رسد،کمپانی والت دیسنی در سال ۱۹۵۰ یک فیلم کارتون مشهور بر اساس همین داستان ساخته است. برخلاف بسیاری از صاحب نظران که کاراکتر سیندرلا را اسطور و این داستان را افسانه می خوانند نگارنده معتقد است هر دختر بچه ای که متولد می شود سیندرلایی نهفته در درون خود دارد روح بزرگی که در قالب جسم نه به گونه ای خاص و منحصر به فرد منتظر تجلی است در این داستان شاهد دوستی و گفتگوی این کاراکتر محبوب با حیوانات، ات، خزندگان، پرندگان و مهربانی و مساعدت دو سویه آنها هستیم که یادآور وحدت و یگانگی با هستی و مملو از مضامین عرفانی و معنوی است دوشیزه جوانی که مشقات زندگی و بی عدالتی ها را به گونه ای هوشمندانه با استفاده از موهبت عقل و ذهن شهودی به گونه ای لذبخش تغییر می دهد و تمامی ترس ها و عوام بازدارنده را تبدیل به فرصت رشد می نماید هنگامی که سیندرلا به عنوان خدمتکار دعوتنامه مهمانی انتخاب همسر برای پسر حاکم شهر را دریافت می کند و از محتوای نامه متوجه می شود که همه دختران شهر به این مهمانی دعوت شده اند وی امیدوار است یکی از شرکت کنندگان در مراسم باشد امید، باور و ایمان قلبی او موجب نمود امداد های حیرت انگیز کاینات (حیوانات، پرندگان، ات، باد و فرشته مهربان) در دنیای فانتزی داستان می گردد که در راستایی تحقق رویایی او گام بر می دارند. در این میان خواهران وی در قالب چهره های زشت که بیانگر درون پر از کینه، حسادت و تنگ نظری هستند ضمن مهیج نمودن داستان به عنوان عوام بازدارنده نقش آفرینی می کنند و در آستانه رفتن به مهمانی لباسی را که توسط دوستانش موش، خرگوش، گنجشک، جیرجیرک و پروانه ها در حالتی سرشار از اشتیاق، شور و شادی دوخته شده است پاره و کثیف می کنند به گونه ای که دیگر قابل استفاده نیست سیندرلا پس از مشاهده لباس بسیار دل شکسته می شود و اشک هایش شروع به غلتیدن می کنند که ناگهان پری مهربان که نماد ایمان به معجزه است بر وی ظاهر می شود و چوبدستی جادویی را در هوا تکان می دهد و ستاره های بخت شروع به باریدن می کنند و در یک چشم به هم زدن لباس زیبایی از جنس اطلس (ابریشم )که نماد حضور در ادبیات عرفانی و معنوی است با آستین های پفی و دامن چین دار بلند به رنگ آبی که آن نیز نماد آزادی و رهایی است بر اندام دوشیزه جوان می نشیند و یک جفت کفش بلورین بی نظیر قالب پاهایش می شود به گونه ای که بیرون وی همچون درون زیبا و مهربانش، جذاب و شگفت انگیز می شود همچنین یک ماسک زیبا برای آنکه از شر آزار و اذیت نامادری و خواهرانش در امان باشد بر چهره سیندرلا می گذارد تا شناخته نشود و از مهمانی لذت ببرد سپس او را به همراه یک کالسکه طلایی و اسبهای سفید راهی قصر می نماید سیندرلا فریاد می زند مثل یک رویاست و پری مهربان پاسخ می دهد رویا نیز پایانی دارد، هوشیار باش و هنگامی که صدای ناقوس را سه بار شنیدی زمان پایان رویا است و همه چیز به حالت اول بر می گردد سیندرلا وارد قصر می شود و پسر حاکم مجذوب و دلباخته حقیقت درونی و رهایی وی می گردد سیندرلا گویی بر فراز ابرها پرواز می کند بدون نگرانی و لبریز از عشق در هماهنگی بینظیر با هستی آواز می خواند و همگان را حیرت زده و کنجکاو می سازد که این دوشیزه جوان کیست!؟ ناگهان ناقوس ساعت 12 شب نواخته می شود تا آغاز زیباترین و شیرین ترین فصل زندگی سیندرلا باشد فصلی که در آن از وجود روح منحصر به فرد خویش آگاه و به  درک حقیقت زندگی و عشق نایل می شود. و به همگان می آموزد سیندرلا دختر شایسته فراتر از جسم و زیبایی ظاهری است.

 

 

 

 


نمی دانم چرا این یادداشت را با نمی دانم آغاز می کنم راستش را بخواهید نمی دانم چه بنویسم و از کجا شروع کنم اما چیزی درون من می گوید: بنویس، بنویس این کلمه ی معجزه آسا تا کنون نقش بی بدیلی در تمامی دریافت ها و کشف های تاریخ بشر داشته است و ارتعاش این کلمه شما را به قرار گیری در فرکانس دریافت هدایت می کند. ناتوانی چیزی جز نادانی نیست چنانچه حضرت فردوسی نیز می فرماید: توانا بود هرکه دانا بود/ به هر کار بستوه کانا بود، هنگامی که این مهم بر شما آشکار می شود در واقع می دانید که نمی دانید شما در نقطه پذیرش قرار می گیرید و برای رفع نا آگاهی خود جستجو می کنید (اقدام) بدین ترتیب در ذهنتان فضای خالی ایجاد می شود و شما تبدیل به یک درخواست کننده مشتاق و با شعور می شوید طبق قوانین ثابت و پایدار هستی و به طور مشخص پیرو قوانین فیزیک، طبیعت از جای خالی بیزار است از این رو به شکل اتوماتیک انرژی را از جای پرتراکم به جای کم تراکم هدایت می کند تا فضای خالی را اشغال کند تنها با پیروی از این مکانیسم به ظاهر ساده و بینظیر فعالیت ذهن شهودی شما پاسخ خود را به طرق مختلف مثل نشانه ها، از زبان دیگری در یک بیت شعر یا یک ضرب المثل و. که همگی از جنس انرژی هستند دریافت می کنید و شگفت زده می شوید و از خودتان می پرسید چطور ممکن است این همان چیزی است که در انتظارش بودم توضیح آن بسیار ساده و البته شیرین است زیرا شما آماده دریافت هستید شما در همان فرکانس حضور دارید ذهن شما به شکل شگفت انگیزی به منبع عظیم ذهن جهانی متصل می شود همان جایی که همه چیز در دسترس و منتظر شماست. بنابراین پیش شرط لازم برای دریافت آنچه که می خواهیم و دوستش داریم این است که دست از دانای کل بودن برداشته مشتاق و خواهان باشیم و ایمان داشته باشیم با وجود خداوند هیچکس تنها نیست.

انسانهای زیادی هستند که از بکارگیری واژه نمی دانم بیزارند و دیر زمانی است این کلمه را از ادبیات گفتاری خود حذف نموده اند ابراز نداستن برای آنها نوعی کسر شان به حساب می آید و امری دشوار است این در حالی است که در ندانستن ماندن به مراتب زجر آور تر و دشوار تر است حتما برایتان پیش آمده است که در خیابان آدرس مکانی را جستجو و درباره آن از دیگران سوال می کنید تا شما را راهنمایی کنند و به این ترتیب شما با ابراز ندانستن و دریافت پاسخ مناسب به نا آگاهی خود، اتلاف وقت و هزینه خاتمه می دهید اکنون فکر کنید اگر مخاطب شما نتواند و مهارت ابراز ندانستن را در خود پرورش نداده باشد ممکن است آدرس اشتباه داده و شما را گمراه کند و به این ترتیب خسارت زمانی، مالی و را برای شما به دنبال داشته باشد چیزی که در حال حاضر بسیار شاهد آن هستیم به گونه ای که پیرامون ما مملو از آدرس های اشتباه و غیر مسولانه است بنابراین آموزش و یادگیری مهارت ابراز ندانستن و دریافت اتوماتیک ضروری به نظر می رسد.

هنگامیکه فضایی ذهن را از طریق مراقبه پاکسازی می کنید مانند یک مدار الکتریکی فرصت و مسیر عبور جریان انرژی را ممکن می سازید بی دلیل نیست که پس از مراقبه احساس زنده شدن و تازگی می کنید  سرشار از شگفتی و لذت می شوید انگار معجزه می شود اما دقیق تر که بنگرید معجزه ای در کار نیست فقط شما آگاه تر شده اید اگر چنین عملی می تواند راه گشا باشد فرصت را غنیمت دان برخیز خودت را زنده کن.


چرا به مدرسه می روی!؟

با کوله باری از امید و شادی بسیار، چشمان هیجان زده، گوشهای مشتاق و گام های پر شتاب رهسپار دبستان شدی تا جامعه ای بزرگتر از خانواده ات را تجربه کنی و بیاموزی اما در آن هیاهو و طنین خاطره انگیز صدای زنگ صبحگاه یکم مهرماه 1398 خورشیدی دلهره ای عجیب را مهمان قلبم کردی ! از آن دست دلهر ه هایی که در اعماق خود صدف سوال های شکاکانه و سپس مروارید های یقین را می پرورند.

برادر زاده عزیزم آریا؛ برای رهایی از این دلهره نیازمندم بدانم اگر اکنون تو به جای جامعه و خانواده ات حق انتخاب داشتی، باز هم رفتن به مدرسه و تحصیل علم و دانش را بر می گزیدی یا خیر!؟ آخر این راهی است که ما پیش رویت گذاشته ایم و آن را برایت مناسب می دانیم. ای کاش می توانستیم ذهنت را بخوانیم  ای کاش می توانستیم بی آنکه فرصت ها به سبب جهل و ناآگاهی ما از چنگت بروند یک راست تو را برای انجام رسالتت آماده کنیم و از آزمون و خطاها و این سو و آن سو رفتن های خسته کننده تا آنجا که ممکن است دورت کنیم و آنقدر تو را به خودت نزدیک کنیم تا در این رهایی لذت زندگی و خوشبختی بی وقفه را تجربه کنی. من از نسلی هستم پر از حسرت های بیشمار پر از همه کاره و هیچ کاره بودن ها پر از اطاعت های بی چون و چرا، نسلی که حق انتخاب و علایقش نادیده گرفته شد همان نسل سوخته معروف. آنچه مرا وادار به نوشتن این نامه برای تو می کند در اصل نوعی ابراز ندامت از گذشته است اعتراف به اینکه خیلی دیر به درک درست از زندگی رسیدم خیلی دیر فهمیدم مهمترین دغدغه زندگی باید شناخت خویش باشد و این مهم است که به زندگی معنا می بخشد، هنگامی که بدانی کیستی !؟ خواهی فهمید چگونه زندگی کنی و آنگاه زندگی ات سراسر لذت و شادی خواهد شد چراکه شادی و لذت، ذات زندگی یا به عبارتی دیگر دقیقا خود زندگی است و اکنون حی و حاضر است همین جا و همین لحظه که برایت می نویسم در درون من می جوشد و از قلم سرریز کاغذ می شود. آدمهای زیادی در طول عمر خود سفرهای بسیار می کنند از جمله به اعماق اقیانوس ها و موجودات عجیب و خارق العاده ای را کشف می کنند آنها قله های بسیاری را فتح کرده و قاره ها را جسته اند و. اما از سفر به درون خویش عاجزند آنها مهمترین کشف را از یاد برده اند. تو را به این امید راهی دبستان می کنیم تا در شناخت خویش یاری ات کنند و هر روز بیشتر شبیه خودت شوی چرا که هستی فقط نسخه های اصل را جاودان می نماید و میل به جاودانگی در ذات بشر به بدیعه گذارده شده است.

  1. ای کاش آموزش تاریخ را با ادیسون آغاز کنند تا نسل آریا بداند کشف نتیجه شناخت، اشتیاق، خلاقیت و پشتکار است. ای کاش جغرافیا را چنان به تو بیاموزند که هیچ مرز هوایی، دریایی و زمینی را نپذیری و بدانی که مرز زنگار اذهان کهنه است. ای کاش نگرش آموزشی طبیعی باشد و بجای سرکوب، وحشت و شرمساری، آموزش درست و سالم جز ابتدایی ترین و اجتناب ناپذیرترین اولویت های آموزشی تو قرار گیرد تا انرژی آن مبدل به فرا آگاهی و رشد معنوی شود. ای کاش به جای آموزش قانون، عرف، هنجارها، تبعیض ها، ارزش های مقطعی، سلیقه ای و منطقه ای، شعور پذیرش، وحدت، استقلال فردی، حق انتخاب آزادانه و اتخاذ تصمیم درست و قاطع را به تو بیاموزند. ای کاش بیاموزی که تحصیل علم و دانش به معنای رقابت با دیگری و کسب سود نیست بلکه به منظور ارایه خدمات بهتر و دگر خواهی (عشق) است و این دگر خواهی فقط محدود به نوع بشر نیست حیوانات، درختان، محیط زیست و هر ناشناخته ای را در زنجیره پیوستگی جهان هستی شامل می شود بدان که این درک بالاترین گنج است و مذهبی برتر از مذهب عشق وجود ندارد. ای کاش به جای ترس و اطاعت کورکورانه (تقلید) شهامت ابراز خودت، هنر اندیشیدن و استفاده درست از موهبت عقل و توانایی هایت را به تو بیاموزند تا هر روز نسبت به دیروزت انسان بهتری باشی و هر لحظه سپاسگزار خالقی باشی که حضورت خواست و اراده اوست به امید آنکه اطرافت پر باشد از انسان های فراوان مهر و اندیشه، هنر دوست و هنر پرور تو را به دبستان می فرستیم اگر چیزی بیشتر و بهتر را آموختی که صد البته خشنود، قدردان و سپاسگزاریم و اگر غیر از این را تجربه کردی این جهل را بر ما خرده مگیر و با آگاهی، اشتیاق و استقامت شجاعت تغییر را داشته باش و بدان هیچ چیز تصادف نیست.

سراسیمه وارد اتاق شد و گفت:  سهمم رو می خوام

با بی حوصلگی نگاهی بهش انداختم  و گفتم: چی؟ سهمت!؟ از کی تا حالا سهامدار شدی!؟

گفت: من همیشه سهامدار بودم  

گفتم : کی ی که ما خبر نداریم !؟:

گفت: از روزی که به دنیا امدم سهم داشتم

گفتم: نکنه زن ها از زمین ارث می برن و ما خبر نداریم  شاید شانس آوردی و پدر، برادر، دایی و یا عمو هات روشنفکر شدن!؟

گفت: ویندوزت کهنه است رفیق باید عوض کنی بجنب!!!

گفتم : چرند و پرند نگو!؟

گفت: دیگه مطمین شدم وقتشه.

گفتم : دیوانه شدی !؟

گفت: سخت ترین قسمت کار همینه عزیز، نابود کردن برچسب دیوانه بودن، باور کن 

گفتم : گنج پیدا کردی!؟

گفت : چه گنجی بهتر از خودم!

گفتم: خودت!؟ مگه گم شده بودی!؟

گفت: آره،  من آن نبودم که یه عمر تو گوشم خوندن

گفتم : حالا که خودت رو شناختی سهمت رو می خوای!؟

گفت : هر کی خودش رو بشناسه سهمش رو می خواد

گفتم : بگو ببینم کی هستی !؟

گفت: یک زن  

گفتم: چشمت روشن اینکه واضحه !!!

گفت: اشتباهت همینجاست

گفتم : گیجم کردی، منظورت چیه؟

گفت : خیلی ساده خودت باش، آزاد باش و گرنه دیر میشه.

گفتم : چی دیر میشه!؟

گفت : زندگی

گفتم:  مگه زندگی همین نیست

خندید و گفت: شوخی می کنی!؟

گفتم : یعنی چی !؟

گفت: یه نگاه به سرتا پات بنداز، شدی عروسک خیمه شب بازی

و من از خواب پریدم


خارق العاده، اعجاب انگیز، موجودی قابل توجه دارای سه بعد جسم، ذهن و روح به نام انسان. نگاهی گذرا به دستاوردهای علمی و شهودی عصر حاضر بیش از پیش حاکی از معطوف شدن توجه جمعیت اندکی از انسان ها درحدود 2 تا 5 درصد به کشف خود و حقیقت زندگی است برای مثال اگر به مهمترین و پرکاربردترین اختراع بشر درحال حاضر یعنی کامپیوتر دقت کنیم مکانیسم فعالیت مغز و سیستم عصبی خود را در آن خواهیم یافت که به هزارزبان گویایی توجه و الهام گیری مخترع از خویش است. اما چرا این آمار تا این اندازه خجالت آور است و حدود 95درصد جامعه بشری همچنان در خواب گران غفلت به سر می برد!؟از آنجایی که اکثریت مردم در طول مسیر زندگی فقط سرگرم تامین نیازهای فیزیولوژیک (خواراک، پوشاک ومسکن) هستند بنابراین هرگز قادر به شناخت بعد های دیگر وجود خویش و هدف زندگی نخواهند بود و تا زمانیکه از وجود این تله روانی آگاه نشوند نمی توان انتظار داشت چیزی بیشتر از فیزیک خود را تجربه کنند زیرا آنها بسان الکترونی هستند که فقط توانایی حرکت بر روی یک مدار را دارد واز وجود مدارهای دیگر بی خبر است در نتیجه از مهارت جهش به روی آنها بی بهره می ماند این یعنی به طور رسمی خاموش کردن دکمه خلاقیت انسان و آغاز بی پایان تکراری های کسالت آور و افسردگی، چنانچه حضرت حافظ می فرماید: سرگشته چو پرگار همه عمردویدیم/آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم.
نشانه گذر از پایین ترین سطح نیازها، کنجکاوی در علت بروز رفتارهای فردی و اجتماعی و در جستجویی چرایی وچگونگی آنها بودن است مراجعه به روانپزشک، روانشناس و حجم بالای عرضه و تقاضای برای کتاب هایی از این دست خود گواه تغییر نگرش انسان و آغاز توجه او به مکانیسم بعد ذهنی زندگی خویش است. اما آیا می دانید ذهن چیست و چگونه کار می کند !؟ آیا می دانید بسیاری از ناکامی ها و رنج های انسان ریشه درعدم شناخت ضمیرناخوادگاه دارد!؟
ذهن قسمتی از مغز و فعالیتی از جنس انرژی دارای سه قسمت آگاه، نیمه آگاه و جهانی است. درمطالعه و بررسی چگونگی کارکرد ذهن محققین دریافتند که قسمت میانی ذهن یا ضمیر ناخوادگاه مملو از عادت ها، تصاویر، ایده ها والگوهای رفتاری درست و غلط بنام پارادایم است که کنترل بی چون و چرای زندگی بشر را در دست دارد هر آنچه در تمام دوران زندگی از کودکی تا کنون روی داده در این قسمت ثبت و ضبط و بایگانی گردیده است از آنجاکه کنترل کلیه اعمال حیاتی بدن نیز مانند تنفس، گوارش، گردش خون و. بر عهده ضمیر ناخوادگاه است می توان پی برد که وظیفه اصلی این بخش حفظ بقاست نه زندگی کردن و لذت بردن از مشخصه های دیگر این قسمت عدم تشخیص مرز بین واقعیت و تخیل است از این رو کلیه رفتارها و الگوهای جدید که بخواهند جایگزین الگوهای قدیمی(پارادایم) شوند را پس می زند چرا که تصور می کند با نقض کردن الگوهای پیشین که حکم قانون را دارد بقای شخص به مخاطره خواهد افتاد. چیزی که در این دوران نیز تجربه می کنیم بسیاری از موارد قانونی و عرفی که عملا تاریخ مصرف گذشته هستند و کارایی سابق را ندارند اما از آنجا که حذف آنها منافع گروهی را به مخاطره میاندازد بر آنها پافشاری و به جامعه تحمیل می شوند.بنابراین انسان برای خروج از این هزارتو جز آگاهی از چگونگی مکانیسم فعالیت ضمیر ناخوادگاه و فرایند یادگیری(انگیزش- رفتار- پاداش- تکرار ) چاره دیگری ندارد. ضمیر ناخودآگاه مانند حجابی میان جسم و روح انسان عمل می کند و مانع طی مراحل رشد، رسیدن به بلوغ و سپس تعالی روح وی می گردد چنانچه حضرت حافظ به زیبایی وزیرکی می فرماید: میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست/ تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز.
اکنون با اطلاع از مکانیسم فعالیت ذهن بخصوص بخش ناخوادگاه آن اگر از شما بخواهند خودتان را معرفی کنید چه خواهید گفت: آیا همچنان پاسخ شما همان معرفی های کلیشه وار نام، شهرت، تحصیلات، شغل، ثروت، خانواده و.است یا چیزی بیشتر از آن، احتمالا در این اندیشه اید که بیشتر درباره خودتان بدانید، شما به شناخت خود علاقه داریدباید درباره خودتان کنجکاو باشید و به حس کنجکاوی خود توجه کنید در جستجوی پاسخ سوال های خود باشید، به نشانه ها، مقاله ها،کتاب ها، مدرسین مرجع در این زمینه مراجعه کنید و مطمین باشید با کم کردن شعاع گردش پرگار زندگی خود و بازگشت به خویشتن همان نقطه مرکزی پرگار به روح قدسی خود و آرامش درون دست خواهیدیافت جایی ورای محدودیت ها و تکرارهای بیهوده.

هر چه بر میزان اشتیاق، آگاهی و آموزش ثابت قدمبودن درعرصه خودشناسی افزوده شود بدون شک دیو بگریزد از ان قوم که قران خوانند.


تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

دلتنگی ما ایران ادیوس اخبار مرکز آموزش های عالی ازاد خبر مهسا چت ، چت مهسا رادیو گلها؛ گنجینهٔ طلایی موسیقی ایرانی ارزانی فروشگاه تخفینو